#خاطره  

دیشب خواهرم ساعت دوازده شب اومده بم میگه میدونی ساعتو نگا کردم یاد چی افتادم؟
میگم چی؟
بعد میگه:ی بار وقتی ک خیلی کوچیک بودی(خودمم یادمه پنج شیش سالم بود)ساعت دوازده شب ما تو آشپزخونه بودیم اومدیم سفررو پهن کنیم ک شام بخوریم دیدم عع مهسا نیس!کل خونرو دنبالت گشتیم دیدیم نیسی
عاخرش اومدیم دم در تو کوچه واسادیم بعد چن دیقه دیدیم داری از سر کوچه خیلی خسته و کوفته لش با ی قیافه جووووجه داشتی میومدی سمت خونه
بت گفدیم کجا بودی؟گفدی:رفتم از امیر(سوپ

ادامه مطلب  

خاطره  

دقیق یادم نی چندمین روز مشهدمون بود و ما تو یه مدرسه (اسکان فرهنگیان)بودیم...سر ظهر بود و همه بچه ها و بزرگترا خوابیده بودن به جز من و شنگول و منگول و تربچه(رفقا)...ب ترتیب سن بگم میشه شنگول منگول من تربچه..خب حاشیه نریم...گفتم که سر ظهر بود و ما حوصلمون سررفته بود...گفتیم بریم حیاط والیبال بازی کنیم...از ماشینایی که پارک شده بودن اون سمت حیاط دور شدیم و اومدیم کنار (شرمنده) WC تا راحت بازی و سروصدا کنیم. فک کنم شنگول بود ک وسط بازی یهو یه سرویس زد و توپ

ادامه مطلب  

خاطره قسمت اول  

دقیق یادم نی چندمین روز مشهدمون بود و ما تو یه مدرسه (اسکان فرهنگیان)بودیم...سر ظهر بود و همه بچه ها و بزرگترا خوابیده بودن به جز من و شنگول و منگول و تربچه(رفقا)...ب ترتیب سن بگم میشه شنگول منگول من تربچه..خب حاشیه نریم...گفتم که سر ظهر بود و ما حوصلمون سررفته بود...گفتیم بریم حیاط والیبال بازی کنیم...از ماشینایی که پارک شده بودن اون سمت حیاط دور شدیم و اومدیم کنار (شرمنده) WC تا راحت بازی و سروصدا کنیم. فک کنم شنگول بود ک وسط بازی یهو یه سرویس زد و توپ

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1