تلگرام و اینستا  

تلگرام و اينستا رو ف...ی...ل...ت...ر موقت کردن ما از بلاگفاییم و بازگشت همه ما به سوی بلاگفاست  +عصرنوشت: بیکار بودم داشتم پستهایی که گذاشته بودم رو میخوندم. جالبیش این بود که از ذکر جزئیات خاطره ها اکثرا صرف نظر کردم ولی تموم جاهایی که نوشته بودم فلان جا خوش گذشت خاطره هاش کامل یادم بود و با یاداوریش لبخند زدم اما جاهایی که نوشته بودم اگر از بعضی چیزا فاکتور بگیریم اصلا یادم نمیومد چه خاطره بدی بوده که اذیتم کرده:)جالب بودن.... دلم تنگ شد برا اون

ادامه مطلب  

تلگرام و اینستا  

تلگرام و اينستا رو ف...ی...ل...ت...ر موقت کردن ما از بلاگفاییم و بازگشت همه ما به سوی بلاگفاست  +عصرنوشت: بیکار بودم داشتم پستهایی که گذاشته بودم رو میخوندم. جالبیش این بود که از ذکر جزئیات خاطره ها اکثرا صرف نظر کردم ولی تموم جاهایی که نوشته بودم فلان جا خوش گذشت خاطره هاش کامل یادم بود و با یاداوریش لبخند زدم اما جاهایی که نوشته بودم اگر از بعضی چیزا فاکتور بگیریم اصلا یادم نمیومد چه خاطره بدی بوده که اذیتم کرده:)جالب بودن.... دلم تنگ شد برا اون

ادامه مطلب  

تلگرام و اینستا  

تلگرام و اينستا رو ف...ی...ل...ت...ر موقت کردن ما از بلاگفاییم و بازگشت همه ما به سوی بلاگفاست  +عصرنوشت: بیکار بودم داشتم پستهایی که گذاشته بودم رو میخوندم. جالبیش این بود که از ذکر جزئیات خاطره ها اکثرا صرف نظر کردم ولی تموم جاهایی که نوشته بودم فلان جا خوش گذشت خاطره هاش کامل یادم بود و با یاداوریش لبخند زدم اما جاهایی که نوشته بودم اگر از بعضی چیزا فاکتور بگیریم اصلا یادم نمیومد چه خاطره بدی بوده که اذیتم کرده:)جالب بودن.... دلم تنگ شد برا اون

ادامه مطلب  

تلگرام و اینستا  

تلگرام و اينستا رو ف...ی...ل...ت...ر موقت کردن ما از بلاگفاییم و بازگشت همه ما به سوی بلاگفاست  +عصرنوشت: بیکار بودم داشتم پستهایی که گذاشته بودم رو میخوندم. جالبیش این بود که از ذکر جزئیات خاطره ها اکثرا صرف نظر کردم ولی تموم جاهایی که نوشته بودم فلان جا خوش گذشت خاطره هاش کامل یادم بود و با یاداوریش لبخند زدم اما جاهایی که نوشته بودم اگر از بعضی چیزا فاکتور بگیریم اصلا یادم نمیومد چه خاطره بدی بوده که اذیتم کرده:)جالب بودن.... دلم تنگ شد برا اون

ادامه مطلب  

من از اینستا بدم میاد  

هرچه می رم اينستاگرام، متنفرتر میشم ازش.چقدر آدمای داخل اينستا، بی در و پیکر و بی حیا شده اند...از بازیگرامون گرفته تا بقیه ی آدمای اونجا...چقدر تیپ و رفتارها و پز دادن هاشون نفرت انگیزه...اون تو، هیچ خبری از حیا نیست. از انسانیت نیست. از اخلاق نیست. خیلی بی در و پیکره. خیلی نفرت انگیزه.اونقدر فضای اونجا تلخ و خرابه که دلم می سوزه برای اون تعداد اندک آدمهای با سوادی که توی اونجاها پست های خوبی می ذارن.انگار زحمت هاشون حل میشه. ذوب میشه. محو میشه

ادامه مطلب  

من از اینستا بدم میاد  

هرچه می رم اينستاگرام، متنفرتر میشم ازش.چقدر آدمای داخل اينستا، بی در و پیکر و بی حیا شده اند...از بازیگرامون گرفته تا بقیه ی آدمای اونجا...چقدر تیپ و رفتارها و پز دادن هاشون نفرت انگیزه...اون تو، هیچ خبری از حیا نیست. از انسانیت نیست. از اخلاق نیست. خیلی بی در و پیکره. خیلی نفرت انگیزه.اونقدر فضای اونجا تلخ و خرابه که دلم می سوزه برای اون تعداد اندک آدمهای با سوادی که توی اونجاها پست های خوبی می ذارن.انگار زحمت هاشون حل میشه. ذوب میشه. محو میشه

ادامه مطلب  

من از اینستا بدم میاد  

هرچه می رم اينستاگرام، متنفرتر میشم ازش.چقدر آدمای داخل اينستا، بی در و پیکر و بی حیا شده اند...از بازیگرامون گرفته تا بقیه ی آدمای اونجا...چقدر تیپ و رفتارها و پز دادن هاشون نفرت انگیزه...اون تو، هیچ خبری از حیا نیست. از انسانیت نیست. از اخلاق نیست. خیلی بی در و پیکره. خیلی نفرت انگیزه.اونقدر فضای اونجا تلخ و خرابه که دلم می سوزه برای اون تعداد اندک آدمهای با سوادی که توی اونجاها پست های خوبی می ذارن.انگار زحمت هاشون حل میشه. ذوب میشه. محو میشه

ادامه مطلب  

من از اینستا بدم میاد  

هرچه می رم اينستاگرام، متنفرتر میشم ازش.چقدر آدمای داخل اينستا، بی در و پیکر و بی حیا شده اند...از بازیگرامون گرفته تا بقیه ی آدمای اونجا...چقدر تیپ و رفتارها و پز دادن هاشون نفرت انگیزه...اون تو، هیچ خبری از حیا نیست. از انسانیت نیست. از اخلاق نیست. خیلی بی در و پیکره. خیلی نفرت انگیزه.اونقدر فضای اونجا تلخ و خرابه که دلم می سوزه برای اون تعداد اندک آدمهای با سوادی که توی اونجاها پست های خوبی می ذارن.انگار زحمت هاشون حل میشه. ذوب میشه. محو میشه

ادامه مطلب  

من از اینستا بدم میاد  

هرچه می رم اينستاگرام، متنفرتر میشم ازش.چقدر آدمای داخل اينستا، بی در و پیکر و بی حیا شده اند...از بازیگرامون گرفته تا بقیه ی آدمای اونجا...چقدر تیپ و رفتارها و پز دادن هاشون نفرت انگیزه...اون تو، هیچ خبری از حیا نیست. از انسانیت نیست. از اخلاق نیست. خیلی بی در و پیکره. خیلی نفرت انگیزه.اونقدر فضای اونجا تلخ و خرابه که دلم می سوزه برای اون تعداد اندک آدمهای با سوادی که توی اونجاها پست های خوبی می ذارن.انگار زحمت هاشون حل میشه. ذوب میشه. محو میشه

ادامه مطلب  

من از اینستا بدم میاد  

هرچه می رم اينستاگرام، متنفرتر میشم ازش.چقدر آدمای داخل اينستا، بی در و پیکر و بی حیا شده اند...از بازیگرامون گرفته تا بقیه ی آدمای اونجا...چقدر تیپ و رفتارها و پز دادن هاشون نفرت انگیزه...اون تو، هیچ خبری از حیا نیست. از انسانیت نیست. از اخلاق نیست. خیلی بی در و پیکره. خیلی نفرت انگیزه.اونقدر فضای اونجا تلخ و خرابه که دلم می سوزه برای اون تعداد اندک آدمهای با سوادی که توی اونجاها پست های خوبی می ذارن.انگار زحمت هاشون حل میشه. ذوب میشه. محو میشه

ادامه مطلب  

من از اینستا بدم میاد  

هرچه می رم اينستاگرام، متنفرتر میشم ازش.چقدر آدمای داخل اينستا، بی در و پیکر و بی حیا شده اند...از بازیگرامون گرفته تا بقیه ی آدمای اونجا...چقدر تیپ و رفتارها و پز دادن هاشون نفرت انگیزه...اون تو، هیچ خبری از حیا نیست. از انسانیت نیست. از اخلاق نیست. خیلی بی در و پیکره. خیلی نفرت انگیزه.اونقدر فضای اونجا تلخ و خرابه که دلم می سوزه برای اون تعداد اندک آدمهای با سوادی که توی اونجاها پست های خوبی می ذارن.انگار زحمت هاشون حل میشه. ذوب میشه. محو میشه

ادامه مطلب  

من از اینستا بدم میاد  

هرچه می رم اينستاگرام، متنفرتر میشم ازش.چقدر آدمای داخل اينستا، بی در و پیکر و بی حیا شده اند...از بازیگرامون گرفته تا بقیه ی آدمای اونجا...چقدر تیپ و رفتارها و پز دادن هاشون نفرت انگیزه...اون تو، هیچ خبری از حیا نیست. از انسانیت نیست. از اخلاق نیست. خیلی بی در و پیکره. خیلی نفرت انگیزه.اونقدر فضای اونجا تلخ و خرابه که دلم می سوزه برای اون تعداد اندک آدمهای با سوادی که توی اونجاها پست های خوبی می ذارن.انگار زحمت هاشون حل میشه. ذوب میشه. محو میشه

ادامه مطلب  

به یاد شیراز  

جایی که دلم نمیاد برای همیشه ترک کنم همینجاست. از شهرم گذشتم و الان با خاطره ی صبحهای سپیدش و روزهای زرد رنگش و  غروبهای نارنجي و بنفشش و شبهای نیلی پرستاره اش توی این شهری که دو رنگ داره زندگی میکنم. شهری که تابستونها سبز و بقیه وقتها خاکستریست. از شهر گذشتم از خانواده گذشتم از دوست گذشتم  اما از این وبلاگ نمیگذرم، هر چند به قدر گاه گاه سفر و خاطره بازی و خاطره سازی.دلتنگ شیرازم با اون صبح سپید و ظهر زرد و غروب نارنجي و بنفش و شبهای نیل

ادامه مطلب  

به یاد شیراز  

جایی که دلم نمیاد برای همیشه ترک کنم همینجاست. از شهرم گذشتم و الان با خاطره ی صبحهای سپیدش و روزهای زرد رنگش و  غروبهای نارنجي و بنفشش و شبهای نیلی پرستاره اش توی این شهری که دو رنگ داره زندگی میکنم. شهری که تابستونها سبز و بقیه وقتها خاکستریست. از شهر گذشتم از خانواده گذشتم از دوست گذشتم  اما از این وبلاگ نمیگذرم، هر چند به قدر گاه گاه سفر و خاطره بازی و خاطره سازی.دلتنگ شیرازم با اون صبح سپید و ظهر زرد و غروب نارنجي و بنفش و شبهای نیل

ادامه مطلب  

به یاد شیراز  

جایی که دلم نمیاد برای همیشه ترک کنم همینجاست. از شهرم گذشتم و الان با خاطره ی صبحهای سپیدش و روزهای زرد رنگش و  غروبهای نارنجي و بنفشش و شبهای نیلی پرستاره اش توی این شهری که دو رنگ داره زندگی میکنم. شهری که تابستونها سبز و بقیه وقتها خاکستریست. از شهر گذشتم از خانواده گذشتم از دوست گذشتم  اما از این وبلاگ نمیگذرم، هر چند به قدر گاه گاه سفر و خاطره بازی و خاطره سازی.دلتنگ شیرازم با اون صبح سپید و ظهر زرد و غروب نارنجي و بنفش و شبهای نیل

ادامه مطلب  

به یاد شیراز  

جایی که دلم نمیاد برای همیشه ترک کنم همینجاست. از شهرم گذشتم و الان با خاطره ی صبحهای سپیدش و روزهای زرد رنگش و  غروبهای نارنجي و بنفشش و شبهای نیلی پرستاره اش توی این شهری که دو رنگ داره زندگی میکنم. شهری که تابستونها سبز و بقیه وقتها خاکستریست. از شهر گذشتم از خانواده گذشتم از دوست گذشتم  اما از این وبلاگ نمیگذرم، هر چند به قدر گاه گاه سفر و خاطره بازی و خاطره سازی.دلتنگ شیرازم با اون صبح سپید و ظهر زرد و غروب نارنجي و بنفش و شبهای نیل

ادامه مطلب  

به یاد شیراز  

جایی که دلم نمیاد برای همیشه ترک کنم همینجاست. از شهرم گذشتم و الان با خاطره ی صبحهای سپیدش و روزهای زرد رنگش و  غروبهای نارنجي و بنفشش و شبهای نیلی پرستاره اش توی این شهری که دو رنگ داره زندگی میکنم. شهری که تابستونها سبز و بقیه وقتها خاکستریست. از شهر گذشتم از خانواده گذشتم از دوست گذشتم  اما از این وبلاگ نمیگذرم، هر چند به قدر گاه گاه سفر و خاطره بازی و خاطره سازی.دلتنگ شیرازم با اون صبح سپید و ظهر زرد و غروب نارنجي و بنفش و شبهای نیل

ادامه مطلب  

به یاد شیراز  

جایی که دلم نمیاد برای همیشه ترک کنم همینجاست. از شهرم گذشتم و الان با خاطره ی صبحهای سپیدش و روزهای زرد رنگش و  غروبهای نارنجي و بنفشش و شبهای نیلی پرستاره اش توی این شهری که دو رنگ داره زندگی میکنم. شهری که تابستونها سبز و بقیه وقتها خاکستریست. از شهر گذشتم از خانواده گذشتم از دوست گذشتم  اما از این وبلاگ نمیگذرم، هر چند به قدر گاه گاه سفر و خاطره بازی و خاطره سازی.دلتنگ شیرازم با اون صبح سپید و ظهر زرد و غروب نارنجي و بنفش و شبهای نیل

ادامه مطلب  

به یاد شیراز  

جایی که دلم نمیاد برای همیشه ترک کنم همینجاست. از شهرم گذشتم و الان با خاطره ی صبحهای سپیدش و روزهای زرد رنگش و  غروبهای نارنجي و بنفشش و شبهای نیلی پرستاره اش توی این شهری که دو رنگ داره زندگی میکنم. شهری که تابستونها سبز و بقیه وقتها خاکستریست. از شهر گذشتم از خانواده گذشتم از دوست گذشتم  اما از این وبلاگ نمیگذرم، هر چند به قدر گاه گاه سفر و خاطره بازی و خاطره سازی.دلتنگ شیرازم با اون صبح سپید و ظهر زرد و غروب نارنجي و بنفش و شبهای نیل

ادامه مطلب  

به یاد شیراز  

جایی که دلم نمیاد برای همیشه ترک کنم همینجاست. از شهرم گذشتم و الان با خاطره ی صبحهای سپیدش و روزهای زرد رنگش و  غروبهای نارنجي و بنفشش و شبهای نیلی پرستاره اش توی این شهری که دو رنگ داره زندگی میکنم. شهری که تابستونها سبز و بقیه وقتها خاکستریست. از شهر گذشتم از خانواده گذشتم از دوست گذشتم  اما از این وبلاگ نمیگذرم، هر چند به قدر گاه گاه سفر و خاطره بازی و خاطره سازی.دلتنگ شیرازم با اون صبح سپید و ظهر زرد و غروب نارنجي و بنفش و شبهای نیل

ادامه مطلب  

به یاد شیراز  

جایی که دلم نمیاد برای همیشه ترک کنم همینجاست. از شهرم گذشتم و الان با خاطره ی صبحهای سپیدش و روزهای زرد رنگش و  غروبهای نارنجي و بنفشش و شبهای نیلی پرستاره اش توی این شهری که دو رنگ داره زندگی میکنم. شهری که تابستونها سبز و بقیه وقتها خاکستریست. از شهر گذشتم از خانواده گذشتم از دوست گذشتم  اما از این وبلاگ نمیگذرم، هر چند به قدر گاه گاه سفر و خاطره بازی و خاطره سازی.دلتنگ شیرازم با اون صبح سپید و ظهر زرد و غروب نارنجي و بنفش و شبهای نیل

ادامه مطلب  

به یاد شیراز  

جایی که دلم نمیاد برای همیشه ترک کنم همینجاست. از شهرم گذشتم و الان با خاطره ی صبحهای سپیدش و روزهای زرد رنگش و  غروبهای نارنجي و بنفشش و شبهای نیلی پرستاره اش توی این شهری که دو رنگ داره زندگی میکنم. شهری که تابستونها سبز و بقیه وقتها خاکستریست. از شهر گذشتم از خانواده گذشتم از دوست گذشتم  اما از این وبلاگ نمیگذرم، هر چند به قدر گاه گاه سفر و خاطره بازی و خاطره سازی.دلتنگ شیرازم با اون صبح سپید و ظهر زرد و غروب نارنجي و بنفش و شبهای نیل

ادامه مطلب  

به یادِ پِ...  

امشب یه سری عکسا توی اينستا دیدم که یاد پ افتادم..البته هر چند وقت یه بار یه سری چیزا به چشمم میخوره وو یادش میوفتم..این دختره کیه توی اينستا..  خیلیم معروف شده..مم..آهان اسمش دلارام بود این بشر فوق العاده شبیه پ عه..منم بلاکش کردم.. نمیدونم چرا بازم عکساش واسم میومد ولی هر پیجی که عکساشو میزاشتو هم بلاک کردم..تنها راه واسه فراموشیه یه سری چیزا اینه که از جلو چشمت دورشون کنی...فردا ژوژمانِ ارتباط تصویری دارم البته قبلشم عکاسی رنگی که اونم فقط یه

ادامه مطلب  

به یادِ پِ...  

امشب یه سری عکسا توی اينستا دیدم که یاد پ افتادم..البته هر چند وقت یه بار یه سری چیزا به چشمم میخوره وو یادش میوفتم..این دختره کیه توی اينستا..  خیلیم معروف شده..مم..آهان اسمش دلارام بود این بشر فوق العاده شبیه پ عه..منم بلاکش کردم.. نمیدونم چرا بازم عکساش واسم میومد ولی هر پیجی که عکساشو میزاشتو هم بلاک کردم..تنها راه واسه فراموشیه یه سری چیزا اینه که از جلو چشمت دورشون کنی...فردا ژوژمانِ ارتباط تصویری دارم البته قبلشم عکاسی رنگی که اونم فقط یه

ادامه مطلب  

ربات همه کاره اینستا  

ربات همه کاره اينستا
سلام خدمت هموطنان گل اگر قبلا به دنبال ربات های اينستاگرام در گوگل جستچو کرده باشید به سایت هایی بر میخورد که این سرویس را بر روی  وب سایت  با هزینه های اشتراکی ماهانه که معمولا از ۱۰۰ هزار تومان شروع میشوند در معرض فروش گذاشته اند. (مانند سایت   “های فالوور” ) حال پیشنهاد ما به شما این است که با یکبار تهیه این برنامه و نصب آن برروی کامپیوتر شخصی تان , علاوه بر استفاده از برنامه , خودتان تبدیل به ارایه دهنده این سرو

ادامه مطلب  

ربات همه کاره اینستا  

ربات همه کاره اينستا
سلام خدمت هموطنان گل اگر قبلا به دنبال ربات های اينستاگرام در گوگل جستچو کرده باشید به سایت هایی بر میخورد که این سرویس را بر روی  وب سایت  با هزینه های اشتراکی ماهانه که معمولا از ۱۰۰ هزار تومان شروع میشوند در معرض فروش گذاشته اند. (مانند سایت   “های فالوور” ) حال پیشنهاد ما به شما این است که با یکبار تهیه این برنامه و نصب آن برروی کامپیوتر شخصی تان , علاوه بر استفاده از برنامه , خودتان تبدیل به ارایه دهنده این سرو

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اينستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اينستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اينستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اينستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اينستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اينستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اينستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اينستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اينستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اينستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اينستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اينستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اينستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اينستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اينستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اينستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اينستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اينستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اينستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اينستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اينستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اينستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اينستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اينستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  >