قیصر امین پور  

 
می‌خواهمت چنان‌که شبِ خسته خواب را،
می‌جویمت چنان‌که لبِ تشنه آب رامحوِ توام چنان‌که ستاره به چشم صبح،
یا شبنم سپیده‌دمان، آفتاب رابی‌تابم آنچنان که درختان برای باد،
یا کودکانِ خفته به گهواره، تاب رابایسته‌ای چنان‌که تپیدن برای دل،
یا آنچنان که بالِ پریدن عقاب راحتی اگر نباشی، می‌آفرینمت،
چونان‌که التهابِ بیابان، سراب راای خواهشی که خواستنی‌تر ز پاسخی،
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را؟!

ادامه مطلب  

به احترام محمود دولت آبادی  

" ته‌شب" بود که احساس کرد برای دور بودن از مشکلاتی که روحش را آزار می داد و گریز از "تنگنا" باید به"سفر‌" برود. در سپیده دمان صبح، از "پای گلدسته امامزاده" راهش را به ‌سمت"لایه های بیابانی" کج کرد که برخی مردان روستا برای "سلوک" به شکاف کوه ها پناه می بردند و دست و پای خود را به "بند" می بستند.
آفتاب هنوز پهنه ی آسمان را نشکافته بود که از دور، منظره دهکده ای به چشمش خورد و یاد" کلیدر" افتاد که سال ها پیش" با شُبَیرو" به"دیدار بلوچ" رفته بودند. روزهایی ک

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1